گنجشک و خدا
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: او می آید و با من راز و نياز خواهد كرد، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را میشنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا، نشست.
فرشتگان چشم به لبهایش دوختند، گنجشک غمگين و افسرده بود ولي باز هم هیچ نگفت ! اما خدا لب به سخن گشود : "با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست" ؟ گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم آرامگاه خستگیهایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این توفان سهمگين و بی موقع چه بود؟ و سنگینی بغض راه بر کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر افكندند.
خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود، خواب بودی، باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند آنگاه تو از کمین مار پر گشودی. گنجشک، خیره در خدایی خدا، مانده بود. خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی. اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود ؛ ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت، گويي حسي عجيب وجودش را دگرگون مي كرد. های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ...
+
نوشته شده در 2008/9/20ساعت 4:40 PM توسط دزیره
|

قدرت اندیشه

پیرمرد تنهايي در مزرعه اش زندگی می کرد. او می خواست مزرعه سیب زمینی اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود ولي چاره اي ديگر نبود تا از او كمك بگيرد. پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد : پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال با اين وضعيت نخواهم توانست سیب زمینی بکارم. ولي در صورتي هم من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد. من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی. دوستدار تو پدر.
زمان زيادي نگذشت تا اينكه پیرمرد تلگرافي را با اين مضمون دریافت کرد : پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آنجا اسلحه پنهان کرده ام ! 4 صبح فردا 12 نفر از مأموران Fbi و افسران پلیس محلی دیده شدند و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند. پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهي چه کني ؟ پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا میتوانستم برایت انجام بدهم !
هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد. اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید مسلما می توانید از عهده ي آن بخوبي برآييد. مانع فقط ذهن است ! نه اینکه شما در کجا هستید و آيا انجام كاري حتي در دور دست ها امكان پذير هست يا نه ...!
+
نوشته شده در 2008/9/20ساعت 4:29 PM توسط دزیره
|
هاليوود در دهه 70 ميلادي
برید به ادامه مطلب!
نظر یادتون نره!
ادامه مطلب
+
نوشته شده در 2008/9/20ساعت 4:27 PM توسط دزیره
|
+
نوشته شده در 2008/9/20ساعت 4:24 PM توسط دزیره
|
ارتبـــاط بيــن تـــولد، فصــل هــا و رنــگ هــا
بهــــار
پوست افرادی که در بهار به دنیا آمده اند، دارای رنگ های طلایی است. بعضی از متولدین این فصل چهره ای عاجی رنگ همراه با لک و کک و مک دارند و بقیه دارای پوستی شفاف و گندمگون می باشند. حتی با وجود کک و مک نیز پوست چهره ی آنها شفاف و درخشان بوده و در برابر نور آفتاب قهوه ای رنگ و برنزه می گردد. رنگ چشمهای این افراد معمولاً روشن با رگه هایی طلایی است.

رنگ های بهاری : نارنجی های روشن، هلویی، انواع رنگ قرمز، زنگاری روشن، صورتی های مایل به هلویی، قرمزهای روشن و درخشان متمایل به نارنجی، طلایی روشن و درخشان، زرد طلایی، خاکستری سایه روشن، قهوه ای متمایل به طلایی، قهوه ای مسی، آبی روشن و درخشان، آبی فیروزه ای، آبی دریایی، و آبی لاجوردی روشن تا سبزهای روشن و درخشان متمایل به زرد رنگ های متولدین فصل بهار است. مشکی و شرابی رنگ متولدین این فصل نیست.

تـــابستان
پوست متولدین تابستان دارای زمینه ی رنگ های آبی متمایل به صورتی است. و معمولاً پوست صورت اینگونه افراد صاف و شفاف و مهتابی بوده و رنگ موها نیز از بور بسیار تند یا خاکستری یا قهوه ای با زمینه رنگ قهوه ای متمایل به قرمز یا خاکستری متغیر است. رنگ چشمهای متولدین این فصل روشن یا خاکستری ملایم می باشد.

رنگ های تابستانی : انواع صورتی های کمرنگ و صورتی های متمایل به شرابی، تمشکی، قرمزهای متمایل به آبی، آبی، بلوطی، زرد لیموی کمرنگ، بنفش تیره و کمرنگ، بنفش مایل به ارغونی سیر، سفید ملایم، بژ متمایل به آبی، قهوه ای گوزنی، آبی تیره متمایل به خاکستری، آبی روشن متمایل به خاکستری، سبزهای متمایل به آبی رنگ های متولدین فصل تابستان است. نارنجی، طلایی، مشکی از رنگ های این فصل نمی باشد.

پـــاییــز
پوست افرادی که در فصل پاییز به دنیا آمده اند، دارای زمینه ی رنگ های طلایی است و رنگ موهایشان قرمز یا قهوه ای متمایل به قرمز بوده و پوست چهره ی آنها لطیف و شفاف، گلگون رنگ یا طلایی تیره می باشد. افراد متعلق به این فصل، با چشمهایی روشن و کمرنگ، در رنگ های تیره ی پاییزی بهتر به نظر خواهند رسید.

رنگ های پاییزی : انواع نارنجی، هلویی تیره، زنگاری، قرمز متمایل به قهوه ای، قرمزهای تیره و متمایل به نارنجی، طلایی، طلایی متمایل به زرد، طلایی متمایل به کرم، بژ متمایل به طلایی، انواع قهوه ای، آبی، فیروزه ای، انواع سبز رنگ های متولدین فصل پاییز است. صورتی، شرابی، ارغوانی، خاکستری و مشکی جزء رنگ های این فصل به حساب نمی آید.

زمستـــان
پوست زمستانی ها دارای زمینه ی رنگ های آبی متمایل به صورتی است. رنگ موهای اغلب افراد متولد در این فصل تیره بوده و رنگ چهره ی آنها بژ متمایل به خاکستری یا زرد رنگ می باشد. تضاد بین سفیدی چشم و عنبیه در چشمهای این افراد بیشتر از افراد متولد فصل تابستان است.

رنگ های زمستانی : اکثر رنگ های روشن و درخشان، صورتی های متمایل به آبی روشن و تیره، قرمزهای روشن و درخشان، قرمزهای متمایل به آبی، زردهای روشن، ارغوانی متمایل به قرمز تیره، سفید، بنفش مات، خاکستری متمایل به قهوه ای، خاکستری، مشکی، آبی تیره، آبی روشن، آبی مات، فیروزه ای روشن، سبزهای روشن از رگ ها متعلق به متولدین فصل زمستان است. نارنجی و طلایی از رنگ های زمستانی نمی باشند.
+
نوشته شده در 2008/9/19ساعت 3:9 PM توسط دزیره
|
برترين هاي دنيا را ميشناسيد ؟
 مرتفع ترين پايتخت جهان
مرتفع ترين پايتخت جهان، شهر لاپاز، در بوليوي است. اين شهر 12 هزار پا از سطح دريا ارتفاع دارد.
بلندترين صداي جهان
بلندترين صداي جهان، صداي گردش زمين به دور خودش مي باشد و آنقدر شديد است که اگر ما بشنويم فورآ خواهيم مرد.
زيباترين و بلندترين ساختمانها
ساختمان هاي شهر نيويورک در کشور آمريکا، زيباترين و بلندترين ساختمان هاي جهان معرفي شده اند.
بلندترين کوه هاي جهان
عموما فکر مي شود که بلندترين کوه هاي جهان در تبت قرار دارد . ولي اگر خاطرات مسافران به قطب جنوب بررسي شود، آنان از کوه هايي صحبت کرده اند که بسيار بلندتر از اورست است .
بلندترين بادگير
بلندترين بادگير در ايران در شهرستان ابرکوه در استان يزد قرار دارد. اين بادگير زيبا به صورت يک بادگير بزرگ در پايين و يک بادگير کوچکتر برروي آن مي باشد. اين بادگير در خانه آقازاده قرار دارد و مربوط به عصر قاجار مي باشد.
بلندترين جرثقيل سيار
جرثقيل 810 تني مارک "روزن کرانزک 10001" بلندترين جرثقيل سيار در جهان است. قدرت بالابري ( حداکثر وزن بار ) آن 984 تن و طول بازوي متحرک آن 202 متر است.
بلندترين طناب
براي مسابقات طناب کشي که در جشنواره سالانه ناهاسيتي ( در اوکيناواي ژاپن ) در اکتبر 1995 برگزار شد، طنابي به طول 172 متر و قطر 1/54 متر از الياف گياه برنج تهيه گرديد. وزن اين طناب عظيم الجثه 26/73 تن بود.
بلندترين مجتمع آپارتماني
ساختمان 100 طبقه موسوم به جان هنکاک سنتر در شهر شيکاگو، با 343/5 متر ارتفاع، بلندترين مجتمع آپارتماني در جهان به شمار مي رود.
بلندترين ساختمان بانک
ساختمان 72 طبقه فرست بانک تاور (First Bank Tower) بانک مونترال در شهر تورنتو در کانادا با 284/98 متر ارتفاع، بلندترين ساختمان بانک در دنيا است.
بلندترين شمع
بلندترين شمع جهان در نمايشگاه استکهلم در سال 1897 به نمايش گذاشته شد که ارتفاعش 24/38 متر و قطرش 2/59 متر بود.
+
نوشته شده در 2008/9/17ساعت 10:12 PM توسط دزیره
|
اثباتي ساده براي وجود خدا !

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند. وقتی به موضوع "خدا " رسیدند. آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد. مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟
آرایشگر جواب داد: کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. به من بگو، اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا می شد؟ اگر خدا وجود می داشت، نباید درد و رنجی وجود داشته باشد. نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیزها وجود داشته باشد.
مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد، چون نمی خواست جر و بحث کند. آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت. به محض این که از آرایشگاه بیرون آمد، در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده. ظاهرش کثیف و ژولیده بود.
مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: می دانی چیست، به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند. آرایشگر با تعجب گفت: چرا چنین حرفی می زنی؟ من این جا هستم، من آرایشگرم. من همین الان موهای تو را کوتاه کردم.
مشتری با اعتراض گفت: نه! آرایشگرها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند، هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش بلند و اصلاح نکرده پیدا نمی شد.
آرایشگر جواب داد: نه بابا، آرایشگرها وجود دارند! موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند.
مشتری تائید کرد: دقیقاً ! نکته همین است. خدا هم وجود دارد ! فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.
با تشكر از : علي درخشاني

راستي ! چرا يافتن خدا براي خيلي از ماها اينقدر دشوار است ؟
شايد جواب اين سوال در اين جمله باشد كه :
زيرا ما بدنبال چيزي هستيم كه هرگز آنرا گم نكرده ايم ...!
+
نوشته شده در 2008/9/16ساعت 3:4 PM توسط دزیره
|
+
نوشته شده در 2008/9/16ساعت 3:0 PM توسط دزیره
|
SmS . SmS . SmS
كلي اس ام اس
ادامه مطلب
+
نوشته شده در 2008/9/15ساعت 7:5 PM توسط دزیره
|
رمضان ماه مهماني خدا

حكمت روزه داشتـن بگـذار باز هم گفته و شنیده شود
صبرت آمــوزد و تسلط نفـس و ز تو شیطان تو رمیده شود
هر که صبرش ستون ایمان بود پشت شیطان ازو خمیده شود
آفتــــاب ریــاضتی که ازو میوه معرفت رسیده شود
چه جلایی دهد به جوهر روح کادمی صافی و چکیـده شود
بذل افطار سفره عدلی است که در آفــاق گستـــریده شود
فقر بر چیده دارد از خوانـی که به پای فقیر چیده شود
شب قدرش هزار ماه خداست گوش کن نکتــه پروریـده شود
از یــکی میــــوه عمـــل کـــه درو کشته شد، سی هزار چیده شود
گر تکانی خوری در آن یک شب نخـل عمــر از گنـه تکیـده شود
مفت مفروش کز بهای شبی عمرهـا باز پـس خـریده شود
روز مهلت گذشت و بر سر کوه پرتــوی مانـده تــا پریــده شـود
تا دمی مانده سر بر آر از خواب ور نه صور خــدا دمیـــده شــود
شعر از : شادروان استاد شهريار
+
نوشته شده در 2008/9/15ساعت 6:58 PM توسط دزیره
|
مناظره زندگی و مرگ

زندگی: من فرصتی مغتنم برای بودنم تو اژدهایی مترصد بلعیدن
مرگ: من آغازی به آرامش ابدیم تو آغازی به آلام دنیوی
زندگی: من خالق یک لحظه شیرین عاشقانه ام تو جابری که دریغ از این لحظه نداری
مرگ: تو تحمیل ناخواسته ی گریبانگیر بشریتی من منتخب آنها برای رهایی از تو
زندگی: تو فاجعه انفصال عاشق و معشوقی من فرصت دوباره باهم بودنشان
مرگ: تو بار سنگین اجباری برای زجر کشیدن من جرثومه ای برای گریز از این وادی
زندگی: تو اشک مادر داغدیده ای من اشک شوق دیدار فرزند مفقود الاثر
مرگ: تو تولد کودک نامشروع دو بی خانمانی من گریزی برای رهایی از این مخمصه
زندگی: من لبخند زیبای یک نو مادرم تو خلوت تنهایی یک زوج عاشق
مرگ: من پایان ناله های یک پیرمرد زمینگیرم تو اصراری زجرآلود به بودن او
زندگی: من مصور یک بوسه ي شیرین عاشقانه ام تو قطره اشک یک عاشق در هجران معشوق
مرگ: تو چشم نظاره گر شکنجه های یک شکنجه گری من تیر خلاصی از این عذاب
زندگی: من عفو یک پدر داغدیده ام تو سنگسار یک زن به جرم عاشق بودن
مرگ: من خط بطلان به وجود پس از مرگ معشوقم تو جزای جرم زندگی بدون او
زندگی: من نگاه نوازشگر یک پریزاده ام تو خلوت سرد تنهایی
مرگ: من فرصت گرم انتقامم تو انتظار بیهوده یک مادر ناباور
زندگی: من نقطه اوج عروج یک انسانم تو نزول او به پست ترین جای ممکن !
مرگ: ……………………………….!!!
زندگي را پاس داريم بهتر است !
+
نوشته شده در 2008/9/15ساعت 6:56 PM توسط دزیره
|
تغيير عادت منفي به مثبت

در آمريكا در انبار كالايي، كارگر بي سوادي كار مي كرد. او موظف بود تعداد كالاي داخل هر گوني را شمارش كرده و درصورت صحيح بودن مقدار آن، روي گوني بنويسد*All Correct* و چون اين كارگر بي سواد بود و طرز نوشتن اين كلمه را بلد نبود با استفاده از صداي اول كلمه ها، علامتي روي گوني ها مي گذاشت به اين صورت كه به جاي All از O و به جاي Correct از K استفاده مي كرد و به جاي كلمه ي All Correct روي گوني ها مي نوشت O.K استفاده از كلمه ي O.K به تدريج همه گير شده و امروزه مردم سراسر دنيا، اين اصطلاح را به خوبي مي شناسند و به كار مي برند ! كلمه ها عقايد شكل گرفته و افكار بيان شده هستند به عبارت ساده آن چه مي گويي فكري است كه بيان مي شود. كلمه ها و انديشه ها داراي امواجي نيرومند هستند كه به زندگي و امورمان شكل مي دهند. اگر يك كارگر بي سواد بتواند يك اصطلاحي را در دنيا شايع كند؛ پس من و تو، ما و شما به طور حتم مي توانيم استفاده از كلمه ها و اصطلاح هاي مثبت را در سطح كل ايران گسترش داده و انرژي مثبت را بين همه پخش كنيم. فكر مي كنيد چرا حضرت محمد مي فرمايند : "فرزندان خود را به نام هاي نيك خطاب كنيد" امروزه ثابت شده كه كلمات منفي نيروي منفي به سمت شخص مي فرستند و او را به سمت منفي و بيماري سوق مي دهند! به طور مثال وقتي به ما مي گويند خسته نباشي دراصل خستگي را به يادمان مي آورند و ناخودآگاه احساس خستگي مي كنيم (با خودتان امتحان كنيد) اما اگر به جاي آن از يك عبارت مثبت استفاده شود نه تنها نيروي از دست رفته، ترميم و خستگي جسم را از بين مي برد بلكه نيروي مثبت و سازنده اي را به افراد هديه مي دهيم.
مثال: به جاي پدرم درآمد؛ بگوييم : خيلي راحت نبود
به جاي خسته نباشيد؛ بگوييم : خدا قوت
به جاي دستت درد نكنه ؛ بگوييم : ممنون از محبتت، سلامت باشي
به جاي ببخشيد مزاحمتون شدم؛ بگوييم : از اين كه وقت خود را در اختيار من گذاشتيد متشكرم
به جاي لعنت بر پدر كسي كه اينجا آشغال بريزد ؛ بگوييم: رحمت بر پدر كسي كه اينجا آشغال نمي ريزد
به جاي گرفتارم؛ بگوييم : در فرصت مناسب با شما خواهم بود
به جاي دروغ نگو؛ بگوييم : راست مي گي؟ راستي؟
به جاي خدا بد نده؛ بگوييم : خدا سلامتي بده
به جاي قابل نداره؛ بگوييم : هديه براي شما
به جاي شكست خورده؛ بگوييم : با تجربه
به جاي مگه مشكل داري؛ بگوييم : مگه مسئله اي داري؟
به جاي فقير هستم؛بگوييم : ثروت كمي دارم
به جاي بد نيستم؛ بگوييم : خوب هستم
به جاي بدرد من نمي خورد؛ بگوييم : مناسب من نيست
به جاي مشكل دارم؛ بگوييم : مسئله دارم
به جاي جانم به لبم رسيد؛ بگوييم : چندان هم راحت نبود
به جاي فراموش نكني؛ بگوييم : يادت باشه
به جاي داد نزن؛ بگوييم : آرام باش
به جاي من مريض و غمگين نيستم؛ بگوييم : من سالم و با نشاط هستم
به جاي غم آخرت باشد؛ بگوييم : شما را در شادي ها ببينم
شما هم ميتوانيد به اين ليست مواردي رو اضافه كرده و براي ديگران بفرستيد...
وقتي بعد از مدتي همديگر را ميبينيم، به جاي توجه كردن به نقاط ضعف همديگر و نام بردن از آنها مثل: "چقدر چاق شدي؟"، "چقدر لاغر شدي؟"، "چقدر خسته به نظر ميآيي؟"، "چرا موهات را اين قدر كوتاه كردي؟"، "چرا ريشت را بلند كردي؟"، "چرا توهمي؟"، "چرا رنگت پريده؟"، "چرا تلفن نكردي؟"، "چرا حال مرا نپرسيدي؟" و ... بهتر است بگوييم : "سلام به روي ماهت"، "چقدر خوشحال شدم تو را ديدم"، و ... عبارات ديگري كه نه تنها بيانگر نقاط ضعف طرف مقابل ما نيست بلكه نوعي اعتماد به نفس را به مخاطبمان القاء ميكند. البته اگر اصراري نداشته باشيم كه حتماً درباره ي همديگر اظهار نظر كنيم، وگرنه ميشود كه درباره ي موضوعات مشترك، البته در محوريت مثبت با هم صحبت كنيم.
+
نوشته شده در 2008/9/15ساعت 6:31 PM توسط دزیره
|
شروع بزرگترين و پيچيده ترين آزمايش تاريخ علم بشريت
Large Hadron Collider - LHC
آزمایش با قويترين شتاب دهنده عظيم ذرات در جهان
حتما شما هم در اواخر هفته گذشته بمناسبت اين واقعه ي بزرگ تاريخ علم شاهد لوگوي ويژه ي سايت گوگل بوده ايد !

بريد به ادامه مطلب!
  
نظر يادتون نره!
ادامه مطلب
+
نوشته شده در 2008/9/14ساعت 7:25 PM توسط دزیره
|
داستاني بسيار زيبا و واقعي

در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اوليه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به يک اندازه دوست دارد و فرقى بين آنها قائل نيست. البته او دروغ مي گفت و چنين چيزى امکان نداشت. مخصوصاً اين که پسر کوچکى در رديف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نيز دانش آموز همين کلاس بود. هميشه لباس هاى کثيف به تن داشت، با بچه هاى ديگر نمي جوشيد و به درسش هم نمي رسيد. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد. امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور مي يافت، خانم تامپسون تصميم گرفت به پرونده تحصيلى سال هاى قبل او نگاهى بياندازد تا شايد به علّت درس نخواندن او پي ببرد و بتواند کمکش کند.
معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکاليفش را خيلى خوب انجام مي دهد و رفتار خوبى دارد. "رضايت کامل".
معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسيهايش دوستش دارند ولى او به خاطر بيمارى درمان ناپذير مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.
معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسيار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن مي کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرايط محيطى او در خانه تغيير نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.
معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمي دهد. دوستان زيادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش مي برد.
خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از اين که دير به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدايايى براى او آوردند. هداياى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زيبا و نوارهاى رنگارنگ پيچيده شده بود، بجز هديه تدى که داخل يک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هديه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد يک دستبند کهنه که چند نگينش افتاده بود و يک شيشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. اين امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعريف از زيبايى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نيز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بيرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را مي داديد.
خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشينش رفت و براى دقايقى طولانى گريه کرد. از آن روز به بعد، او آدم ديگرى شد و در کنار تدريس خواندن، نوشتن، رياضيات و علوم، به آموزش "زندگي" و "عشق به همنوع" به بچه ها پرداخت و البته توجه ويژه اى نيز به تدى مي کرد.
پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بيشتر تشويق مي کرد او هم سريعتر پاسخ مي داد. به سرعت او يکى از با هوش ترين بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به يک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترين دانش آموزش شده بود.
يکسال بعد، خانم تامپسون يادداشتى از تدى دريافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترين معلّمى هستيد که من در عمرم داشته ام.
شش سال بعد، يادداشت ديگرى از تدى به خانم تامپسون رسيد. او نوشته بود که دبيرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترين معلمى هستيد که در تمام عمرم داشته ام.
چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه ديگرى دريافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصيل مي شود. باز هم تأکيد کرده بود که خانم تامپسون بهترين معلم دوران زندگيش بوده است.
چهار سال ديگر هم گذشت و باز نامه اى ديگر رسيد. اين بار تدى توضيح داده بود که پس از دريافت ليسانس تصميم گرفته به تحصيل ادامه دهد و اين کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترين و بهترين معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا اين بار، نام تدى در پايان نامه کمى طولاني تر شده بود: دکتر تئودور استودارد.
ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه ديگرى رسيد. تدى در اين نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و مي خواهند با هم ازدواج کنند. او توضيح داده بود که پدرش چند سال پيش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کليسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته مي شود بنشيند. خانم تامپسون بدون معطلى پذيرفت و حدس بزنيد چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگين ها به دست کرد و علاوه بر آن، يک شيشه از همان عطرى که تدى برايش آورده بود خريد و روز عروسى به خودش زد.
تدى وقتى در کليسا خانم تامپسون را ديد او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از اين که به من اعتماد کرديد از شما متشکرم. به خاطر اين که باعث شديد من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر اين که به من نشان داديد که مي توانم تغيير کنم از شما متشکرم.
خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه مي کنى. اين تو بودى که به من آموختى که مي توانم تغيير کنم. من قبل از آن روزى که تو بيرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدريس کنم.
بد نيست بدانيد که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آيوا يك استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى اين دانشگاه نيز به نام او نامگذارى شده است !

همين امروز گرمابخش قلب يک نفر شويد... وجود فرشته ها را باور داشته باشيد
و مطمئن باشيد که محبت شما به خودتان باز خواهد گشت...
با تشكر از : قاسم سلطاني
+
نوشته شده در 2008/9/14ساعت 11:18 AM توسط دزیره
|
شايد چالاكترين انسان نباشم، شايد بالابلندترين يا نيرومندترين نباشم، شايد بهترين و زيرك ترين نباشم، اما قادرم كاري را بهتر از ديگران انجام دهم و اين كار هنر خود بودن است. *** موريس مترلينگ***
ادامه مطلب
+
نوشته شده در 2008/9/13ساعت 7:45 PM توسط دزیره
|
زود قضـــاوت نكنيــم !

زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود، تصميم گرفت براي گذراندن وقت کتابي خريداري کند. او يک بسته بيسکوئيت نيز خريد و بر روي يک صندلي نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.
مردي در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه ميخواند. وقتي که او نخستين بيسکوئيت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم يک بيسکوئيت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت. پيش خود فکر کرد : بهتر است ناراحت نشوم. شايد اشتباه کرده باشد.
ولي اين ماجرا تکرار شد. هر بار که او يک بيسکوئيت برميداشت، آن مرد هم همين کار را ميکرد. اينکار او را حسابي عصباني کرده بود ولي نميخواست واکنشي نشان دهد. وقتي که تنها يک بيسکوئيت باقي مانده بود، پيش خود فکر کرد : حالا ببينم اين مرد بيادب چکار خواهد کرد؟ مرد آخرين بيسکوئيت را نصف کرد و نصفش ديگرش را خورد. اين ديگه خيلي پرروئي ميخواست! زن جوان حسابي عصباني شده بود.
در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن کتابش را بست، چيزهايش را جمع و جور کرد و با نگاه تندي که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتي داخل هواپيما روي صندلياش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عينکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب ديد که جعبه بيسکوئيتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!
خيلي شرمنده شد! از خودش بدش آمد ... يادش رفته بود که بيسکوئيتي که خريده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد بيسکوئيتهايش را با او تقسيم کرده بود، بدون آن که عصباني و برآشفته شده باشد! در صورتي که خودش آن موقع که فکر ميکرد آن مرد دارد از بيسکوئيتهايش ميخورد خيلي عصباني شده بود. و متاسفانه ديگر زماني براي توضيح رفتارش و يا معذرتخواهي نبود.
هميشه به ياد داشته باشيم كه چهار چيز است که نميتوان آنها را دوباره بازگرداند :
1. سنگ ........ پس از رها کردن!
2. سخن ............. پس از گفتن!
3. موقعيت ... پس از پايان يافتن!
4. و زمان ........ پس از گذشتن!
+
نوشته شده در 2008/9/7ساعت 10:52 AM توسط دزیره
|
How Do You Interpret Love?
عشق را شما چگونه تفسير مي كنيد؟

Once a Girl when having a conversation with her lover, asked یك بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود، ازش پرسید
Why do you like me..? Why do you love me? چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟
I can't tell the reason... but I really like you دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"دوست دارم
You can't even tell me the reason... how can you say you like me? تو هیچ دلیلی رو نمي توني عنوان كني... پس چطور دوستم داری؟
How can you say you love me? چطور میتونی بگی عاشقمی؟
I really don't know the reason, but I can prove that I love U من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت كنم
Proof ? No! I want you to tell me the reason ثابت كنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی

Ok..ok!!! Erm... because you are beautiful, باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،
because your voice is sweet, صدات گرم و خواستنیه،
because you are caring, همیشه بهم اهمیت میدی،
because you are loving, دوست داشتنی هستی،
because you are thoughtful, با ملاحظه هستی،
because of your smile, بخاطر لبخندت،
The Girl felt very satisfied with the lover's answer دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد
Unfortunately, a few days later, the Lady met with an accident and went in coma متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكی كرد و به حالت كما رفت
The Guy then placed a letter by her side پسر نامه ای رو كنارش گذاشت با این مضمون

Darling, Because of your sweet voice that I love you, Now can you talk? عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا كه نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟
No! Therefore I cannot love you نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم
Because of your care and concern that I like you Now that you cannot show them, therefore I cannot love you گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم
Because of your smile, because of your movements that I love you گفتم واسه لبخندات، برای حركاتت عاشقتم
Now can you smile? Now can you move? No , therefore I cannot love you اما حالا نه میتونی بخندی نه حركت كنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم

If love needs a reason, like now, There is no reason for me to love you anymore اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره
Does love need a reason? عشق دلیل میخواد؟
NO! Therefore!! نه!معلومه كه نه!!
I Still LOVE YOU... پس من هنوز هم عاشقتم

True love never dies for it is lust that fades away عشق واقعی هیچوقت نمی میره
Love bonds for a lifetime but lust just pushes away این هوس است كه كمتر و كمتر میشه و از بین میره
Immature love says: "I love you because I need you" "عشق خام و ناقص میگه:"من دوست دارم چون بهت نیاز دارم
Mature love says "I need you because I love you" "ولی عشق كامل و پخته میگه:"بهت نیاز دارم چون دوست دارم
"Fate Determines Who Comes Into Our Lives, But Heart Determines Who Stays" "سرنوشت تعيين ميكنه كه چه شخصي تو زندگيت وارد بشه، اما قلب حكم مي كنه كه چه شخصي در قلبت بمونه"
+
نوشته شده در 2008/9/7ساعت 10:45 AM توسط دزیره
|
رکورد بیشترین عمل زیبایی در دنیا در اختیار چه کسی است؟!
شايد شنيده باشيد كه زیبایی در زنان حرف اول را می زند ! خوب اين يك واقعيتي است كه نبايستي اون رو دست كم گرفت ولي چقدر و چگونه ؟
سیندی جکسون (Cindy Jackson) در طی 50 عمل زیبایی بیش از 100.000 دلار پرداخت کرده! او از سال 1988 تا کنون 9 عمل زیبایی تمام عیار داشته. این دختر کشاورز آمریکایی یک پیشگام در بیشترین تغییر چهره است و رسانه های جهان به او مقام " Living Barbie Doll " را داده اند.
درمان او شامل : عمل جراحی روی صورت ، بینی ، ایمپلانت سینه ، لیپوساکشن ، پوست شیمیایی (chemical peel يك نوعی عمل روی بدن است که جوش ها و … پوست را از بین میبرد و پوست را بهبود می بخشد)، اکسیژن درمانی عصب صورت ، بوتکس ، کوچک کردن استخوان چانه ، تزریق پر کننده ( filler injection ) ، ایمپلانت لب ، Microdermabrasion ( یک نوع عمل زیبایی روی پوست بدن ) ، تزریق ویتامین های غشایی و ماتیک لب و خط لب و خط چشم به صورت خالکوبی !
این عکس هم متعلق به ایشون هست كه همراه با دکتر جراحی زیبایی خودشون Jose Campo و دستيارهاش در بیمارستان Xanit در نزدیکی مالاگا در اسپانیا گرفته شده.

اين هم آدرس سایت سیندی جکسون : http://www.cindyjackson.com
دیگر عکس های این خانم گران زیبا !



توضيح اينكه منبع نوشته ها از کتاب رکوردهای گینس هست. ولي بنظر شما آیا این خانم زیباترین خانم جهان است ؟ آيا شما فكر مي كنيد واقعيت امر اينست كه زيبايي مهمترين ملاك يك زن است ؟ البته زيبايي خوبه ... تا اندازه ای هم ملاک هست … خرج کردن برای زیبایی را هم تا اندازه ای قبول دارم … در کل تعادل در همه چیز خوبه … ولي هيچ تعريفي جامع تر از اين نيست كه زيبايي رو از پاكي درون بايد ديد. نظر شما چيه ؟

+
نوشته شده در 2008/9/7ساعت 10:21 AM توسط دزیره
|
پيـــــك مـــاه مبـــــــــارك

رمضان آمد و آهسته صدا كرد مرا مستعد سفـــر شهر خدا كرد مرا
از گلستان كرم طرفه نسيـمي بوزيد كه سراپاي پر از عطر و صفا كرد مرا
نازم آن دوست كه با لطف سليماني خويش پــــله از سلسـله ديـــو دعــا كـــــرد مـــرا
فيض روحالقدسم كرد رها از ظلمات همرهـي تا به لـب آب بقـا كرد مـرا
من نبودم بجز از جاهل گم كرده رهي لايـــق مكتب فخــر النجبا كـــرد مـــرا
در شگفتم ز كرامات و خطاپوشي او من خطا كردم و او مهر و وفا كرد مرا
دست از دامن اين پيك مبـارك نكشم كه به مهماني آن دوست ندا كرد مرا
زين دعاهاست كه با اين همه بيبرگي و ضعف در گلـستــــان ادب نـغمـــه ســرا كــــرد مـــرا
هر سر مويــم اگـر شـكر كند تـا به ابــد كم بود زين همه فيضي كه عطا كرد مرا
شعر از : فتحالله اسلامينيا
+
نوشته شده در 2008/9/2ساعت 12:40 PM توسط دزیره
|
آیا شیطان وجود دارد؟
و آیا خدا شیطان را خلق کرد؟
   
ادامه مطلب
+
نوشته شده در 2008/9/2ساعت 11:32 AM توسط دزیره
|
مجموعه قطعات عاشقانه
ادامه مطلب
+
نوشته شده در 2008/8/31ساعت 7:36 PM توسط دزیره
|
بحــق چيزهاي هــرگــز نخورده !
ادامه مطلب
+
نوشته شده در 2008/8/31ساعت 7:18 PM توسط دزیره
|
+
نوشته شده در 2008/8/31ساعت 7:3 PM توسط دزیره
|
SmS . SmS . SmS
فقط اس ام اس جديد و توووپ
ادامه مطلب
+
نوشته شده در 2008/8/31ساعت 6:57 PM توسط دزیره
|
Axhaye Tablighat BarTate jahani
تعداد زيادي عكس از تبليغات برتر جهاني
ادامه مطلب
+
نوشته شده در 2008/8/27ساعت 8:27 PM توسط دزیره
|
دوست هميشگي من !

جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی، تمام دنیا رو گرفته بود . یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است، از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند . مافوق به سرباز گفت : اگر بخواهی می توانی بروی، اما هیچ فکر کردی این کار ارزشش را دارد یا نه ؟ دوستت احتمالا ديگه مرده و ممکن است تو حتی زندگی خودت را هم به خطر بیندازی ! حرف های مافوق، اثری نداشت، سرباز اينطور تشخيص داد كه بايد به نجات دوستش برود . اون سرباز به شکل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد، او را روی شانه هایش کشید و به پادگان رساند . افسر مافوق به سراغ آن ها رفت، سربازی را که در باتلاق افتاده بود معاینه کرد و با مهربانی و دلسوزی به دوستش نگاه کرد و گفت : من به تو گفتم ممکنه که ارزشش را نداشته باشه، خوب ببين اين دوستت مرده ! خود تو هم زخم های عمیق و مرگباری برداشتی ! سرباز در جواب گفت : قربان البته كه ارزشش را داشت . افسر گفت : منظورت چیه که ارزشش را داشت !؟ می شه بگی ؟ سرباز جواب داد : بله قربان، ارزشش را داشت، چون زمانی که به او رسیدم، هنوز زنده بود، نفس مي كشيد، اون حتي با من حرف زد ! من از شنیدن چیزی که او بهم گفت الان احساس رضایت قلبی می کنم . اون گفت : جیم ... من می دونستم که تو هر طور شده به کمک من می آیی !!! ازت متشكرم دوست هميشگي من !!!
دوست خوبم ! فرصت سلام تنگ است ! كه ناگزير و خيلي زودتر از آنچه در خيالت است بايد خداحافظي را نجوا كني. فرصت برای با هم بودن، ممکن است بقدر پلك بر هم زدنی دیر شده باشد. اما همین لحظه را اگر غنيمت نشماري، افسوس و دریغ ابدی را باید به دوش بکشی! تنها راه رسیدن به دهکده شادیها، گذر از پل دوستی هاست. اگر پای ورقه دوستی ها، مهر صداقت نخورده باشد، مشروط و رفوزه شدن در امتحانات زندگی حتمی است. صداقت، ضامن بقای دوستی های پاک و معصومانه است. برای ماندن در یاد و خاطر و دل دیگران، بايد يكدلي و دوست داشتن رو با عشق پيوند زد كه راز جاودانگي عشـــــق در همين است و بس !
+
نوشته شده در 2008/8/25ساعت 9:3 PM توسط دزیره
|
B e a u t y D i g i t a l A r t P a i n t i n g s
 لطفا تا باز شدن كامل عكسها شكيبا باشيد در صورتی که هر یک از عکس ها باز نشد بر روی آن راست کلیک کرده و گزینه Show Picture را انتخاب كنيد

ادامه مطلب
+
نوشته شده در 2008/8/25ساعت 8:38 PM توسط دزیره
|
|
a hug is a wonderful way to communicate how we feel about each other
hug is one of the most precious gifts that any one can share it
it,s important to show each other how much we care | | |
+
نوشته شده در 2008/8/25ساعت 8:32 PM توسط دزیره
|
*شايد زندگي آن جشني نباشد که آرزويش را داشتي اما حال که به آن دعوت شده اي تا مي تواني زيبا برقص
+
نوشته شده در 2008/8/25ساعت 8:30 PM توسط دزیره
|
+
نوشته شده در 2008/8/25ساعت 8:6 PM توسط دزیره
|
آیا میدانستید ؟ !
قسمت (4)

آيا ميدانستيد كه نور خورشید فقط تا عمق 400 متری آب دریا نفوذ می کند.
آيا ميدانستيد كه امریکا تا 50 میلیون سال دیگر دو نیم خواهد شد.
آيا ميدانستيد كه عدد 2520 را می توان بر اعداد 1 تا10 تقسیم نمود بدون آنکه خارج قسمت کسری داشته باشد.
آيا ميدانستيد كه فشار در مرکز خورشید تقریبا 700 میلیون تن بر 452/6 سانتی مترمربع است.
آيا ميدانستيد كه طول عمر مردم سوئد و ژاپن از دیگر ملل جهان بیشتر است.
آيا ميدانستيد كه شیشه در ظاهر جامد به نظر می رسد ولی در واقع مایعی است که بسیار کند حرکت می کند.
آيا ميدانستيد كه داغ ترین نقطه کره زمین در دالول اتیوپی است. در این منطقه در یک روز عادی دمای هوا در سایه به 94 درجه فارنهایت می رسد.
آيا ميدانستيد كه آبشار آنجل در ونزوئل20 برابر بلندتر از ابشار نیاگارا است.
آيا ميدانستيد كه هر تکه کاغذ را نمی توان بیش از 9 بار تا کرد.
آيا ميدانستيد كه در هرم خئوپوس در مصر که 2600 سال قبل از میلاد ساخته شده است به اندازه ای سنگ به کار رفته که می توان با آن دیواری اجری به ارتفاع 50 سانتی متر در دور دنیا ساخت.
آيا ميدانستيد كه سرعت صوت در فولاد 14 بار سریعتر از سرعت آن در هواست.
آيا ميدانستيد كه وقتی مگس بر روی یک میله فولادی می نشیند میله فولادی به اندازه دو میلیونیم میلیمتر خم می شود.
آيا ميدانستيد كه هر سال از 600/557/31 ثانیه تشکیل شده است.
آيا ميدانستيد كه بزرگترین گل جهان فلوزیا نام دارد.
آيا ميدانستيد كه بیشترین ضربان قلب را قناری ها با1000بار در دقیقه و کمترین را فیل با 27 بار در دقیقه دارد.
آيا ميدانستيد كه اگر تمام رگ های خونی را در یک خط بگذاریم تقریبا 97000 کیلومتر می شود.
آيا ميدانستيد كه یک لیتر سرکه در زمستان سنگین تر از تابستان است.
آيا ميدانستيد كه 30 برابر مردمی که امروزه بر سطح زمین زندگی می کنند در زیر خاک مدفون شده اند.
آيا ميدانستيد كه نزدیکترین ستاره به زمین بعد از خورشید الفامنچوری است که فاصله ان تا زمین 3/4سال نوری است.
آيا ميدانستيد كه تنها حیوانی که نمی تواند شنا کند شتر است.
آيا ميدانستيد كه فلز اوسمیم سنگین ترین ماده روی زمین است.
آيا ميدانستيد كه ۶۰٪ از ماهواره های جهان نظامی و ۴۰٪ بقیه غیرنظامی است.
آيا ميدانستيد كه در هر ثانیه بیش از ۵۰۰۰ بیلیون بیلیون الکترون به صفحه تلویزیون بر خورد می کند و تصویری را که شما تماشا می کنید به وجود می اورد.
آيا ميدانستيد كه گزنه برای درمان رماتیسم، درد کمر در ناحیة دمبالچه، درد لگن خاصره (درد اعصاب کمر) و نیز درمان بیماری های مثانه، مجاری ادراری و کلیه بسیار مفید است.
آيا ميدانستيد كه شانس شبیه بودن دو اثر انگشت یک به 64 میلیارد است.
آيا ميدانستيد كه اگر امواج ماورای صوت را به قسمت محدودی از فضا که در ان گرد و غبار و یا ذرات دود سیگار موجود باشد بتابانیم این ذرات با سرعت رسوب می کنند.
آيا ميدانستيد كه ایا می دانستید درجه حرارت بالاترین قسمت یک شعله به 1540 درجه می رسد در حالی که پایین ترین قسمت ان فقط 300درجه حرارت دارد.
آيا ميدانستيد كه در تقسیمات لشگری به ده هزار سرباز، تومان گفته و فرمانده آن را امیر تومان می نامند.
+
نوشته شده در 2008/8/25ساعت 7:49 PM توسط دزیره
|
SmS Eshghoolaneh
اس ام اس هاي عاشقانه و لاو
ادامه مطلب
+
نوشته شده در 2008/8/25ساعت 6:53 PM توسط دزیره
|
|